دخمل شیرین زبونم

یه مدتیه که دختر کوچولوم داره سعی میکنه با کلماتی که بلده جمله سازی کنه.گاهی اوقات کافیه من یه جمله کوتاه بگم اونوقت عروسکم سریع پشت سر من اون جمله رو دست و پا شکسته تکرار میکنه یا اگه نتونه با چندتا حرف آهنگ جمله ای که من گفتم رو میگه.
از ماه پیش که نفسم یک سال و نیمگی رو پشت سر گذاشت واقعا حرف زدنش خیلی شیرین شده و پیشرفت کرده و چون میبینه ما کلی تشویقش میکنیم و خوشمون میاد،عروسکم بیشتر دوست داره باهامون حرف بزنه حتی اگه ما متوجه نشیم چی میگه...
یه مدتیه که متوجه شدم حافظه بلند مدت ستایش جون خیلی قوی شده و بکارش میاد.کافیه یه کلمه رو بشنوه سریع یه اتفاق مربوط به اون کلمه به ذهنش میاد و شروع میکنه به زبون خودش درباره اون اتفاق صحبت میکنه...اینکه میگم صحبت میکنه رو جدی میگم...چون حداقل برای من اینجوریه...
هربار که عشقِ کوچولوی من یه کلمه جدید یاد میگیره و با زبون شیرین و صدای نازو دوست داشتنیش اون کلمه رو میگه انگار دنیا مال من میشه و من همون لحظه خدای مهربونم رو بابت داشتن دختر کوچولوی نازم -که با یاد گرفتن هر کلمه یک قدم به هم صحبتِ مامان شدن نزدیک میشه-شکر میکنم.
برای من تصور روزی که دست دخترکوچولوم رو بگیرم و براش از ریز و درشت و بالا و پایین دنیام بگم و اون گوش بده و درک کنه که مامان از چی براش حرف میزنه،و بعد من سراپا گوش بشم و نفسم برام از دنیاش بگه و مامان بشه براش هم صحبت و همرازش،یه رویای شیرین امــــــــــــــــــا واقعیه که خیلی هم برای واقعی شدن ازم دور نیست...
خدایا ازت میخوام که فرشته ی کوچکم و همه فرشته های کوچک زمینی رو حفظ کنی...چون تموم دنیای من و همه مامانها این فرشته های کوچکند. آمــــــــــــین
حالا میخوام از شیرین زبونی های نازدختر بنویسم.
چند وقتیه که ستایش جون بجای بابا به باباش میگه حوووووووووسی(همون حسین)،انقد هم این کلمه رو بامزه میگه که هرکی میشنوه دوست داره بازم بگه.یعنی یجوری شده انگار کلمه حوسی بجای بابا تو ذهنش نشسته نه اسم باباش و با اینکه خود باباشم کلی خوشش میاد از حووووسی گفتن دخملش ولی من یجورایی دارم شرمنده میشم که دخملمون بجای بابا داره به باباش میگه حوووسی...
البته بابایی هم بعضی وقتا میگه هاااا(اینو نوشتم که زیادم احساس شرمندگی نکنم
)
حتی شیطون بلا به کارت بَن بِن بُن "بابا" هم میگه حوووسی
چند روز پیش تو کابینت ظرفشویی آب چکه میکرد،همسری داشت نگاه میکرد از کجاست.حالا ستایش از اون روز هی داره واسه من خاطره اون روز رو تعریف میکنه: کایی...حووووسی...آبـــــَه(ترجمه:کایی که یعنی کابینت،حووووسی هم که...
،آبـــَه هم که آب)و من هم باید حتما بعدش بگم که آره مامان جان تو کابینت آب جمع شده باباحسین رفت درستش کنه،وگرنه هی اون 3تا کلمه رو تکرار میکنه

یه بار هم من روی مبل نشسته بودم،ستایش جون هم اومده بود روی مبل وایساده بود و از سروکول من داشت بالا میرفت،منم خستـــــــــــه،بهش گفتم "ستایش میشه بشینی" سریع برگشت گفت "میشه مییینی"!!!من هم تعجب کردم و هم ذوق کردم چون این اولین جمله دخملم بود

یا چند روز پیش داشت حسابی شیطونی میکرد و منو کلافه کرده بود که بهش گفتم "لااله الله نکن بچه " همون لحظه ادای منو درآورد و حالا یاد گرفته میگه یایاای یا
و کلی شیرین زبونی دیگه که الان خاطرم نیست

صدای قلب نیست...
صدای پای توست که در سینه ام میدوی
کافیست بایستی،کافیست خسته شوی...


دخمل شیرین زبونم
