اولین قدمهای ستایش
این مطلب برای دیروزه،چون وقت نکردم امروز مینویسمش.
*یکشنبه 18/4/91 ساعت 2:25ظهر
امروز حسابی مامانو خوشحال کردی نانازم ![]()
برای اینکه دوبار بلند شدی وایسادی و بدون اینکه حواست باشه 2قدم اومدی جلو
منم داشتم نگات میکردم،یهو از شدت ذوق بلند گفتم "فدات بشم مامانی" ![]()
تو هم انگار یهو فهمیده باشی چیکار داری میکنی یهو به خودت اومدی و خودتو انداختی رو زمین.بار دوم دیگه حسابی واسه ذوق کردن من سنگ تموم گذاشتی ![]()
اینبار قدمهاتو با اون پاهای نازو کوچولوت شمردم1،2،3،4،5
آره عزیزم تو 5 قدم اومدی سمت من.خیلی منتظر این لحظه بودم که دخترکم بدون کمک گرفتنن از چیزی خودش قدم برداره.
عزیز دلم تو روی زمین راه رفتن رو یاد گرفتی و من انگار از خوشحالی روی ابرها راه میرفتم![]()

از همین الان کلی واسه بیرون رفتنامون و تاتی کردنات نقشه کشیدم
خدارو هزار بار به خاطر داشتن تو شکر میکنم.خدایا شکر بابت این هدیه آسمونی که بهمون دادی


اولین قدمهای ستایش 









