عشق مامان و بابا ستایشعشق مامان و بابا ستایش، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 15 روز سن داره

✿ برای دخترکم ستایش ✿

این روزا...

 این روزا... این روزا حسابی سرمون شلوغه.آخه چیزی به عروسی دایی سعید و ناهید جون نمونده ایشالا 5شنبه جهاز ناهید جونو از اصفهان میارن.ما هم که همش بیرونیم و در حال خرید ولی ستایش جون هنوز لباس نخریده.یعنی لباسای پاییزه واسش خریدم ولی هنوز لباس عروسی مونده. واااای که چقد قیمت لباسای این فسقلیا بالاست منو دخملی هم از جمعه خونه پدر جون بودیم.وقتی اونجاییم،ستایش حسابی احساس آزادی میکنه! چون از آپارتمان و زندانی بودن تو یه جای کوچیک راحت میشه و کلی واسه خودش تو حیاط خونه پدرجون حال میکنه.یعنی از صبح که از خواب بیدار میشه تو حیاطه تا ...
24 مهر 1391

شادی مامان از یادگیری نازدختر

  گزارش یادگیری دخترکم: از عنوان پست معلومه که چقد خوشحالم از سرعت یادگیری ستایش جون واقعا تعجب میکنم از هوش سرشار بچه های این دوره زمونه... دیشب 3تا کارت بعدی از بَن بِن بُن مقدماتی رو هم به ستایش جونم نشون دادم و اسمهاشونو بهش گفتم. اونم سریع بعد از من تکرار کرد و هر کارتی رو که نشونش میدادم اسمشو میگفت، یا مثلا میگفتم توپ کو؟ کارت توپ رو نشون میداد.فقط بلد نیست بگه "پا" که اونم راهشو پیدا کرده و پای خودشو میاره بالا و نشون میده. الهی من فدای دختر باهوشم بشم   عاشق این کارت دست شده بود چون ناخن هاش لاک داره! هی برمیداشت میگفت: دَ .... آکا (دست،لاک) ...
19 مهر 1391

فرهنگ لغت این روزهای ستایش جونم (2)

فرهنگ لغت این روزهای ستایش جونم(2)   دُیییی ..........دایی نُییی ..........ناهید(بعد از علی،این دومین اسمیه که ستایش میگه) پووو ..........پول آب بَئییی ..........آبمیوه طوطو ..........به طوطی دایی علی میگه کوکوکو ..........به چیزای داغ میگه تی ..........جدیدا به تِی آشپزخونه میگه،الان هم به توپ میگه تی هم به تِی دَ .......... دست،در هر چیزی که در داشته باشه،موقع در آوردن لباساشم میگه نی .......... ناف آکا .......... لاک اینا کلمه های جدیدی هستن که دختر نازم تو همین 16 ماهگی یاد گرفته و به لغتای قبلی اضافه شدن.الان  27 تا کلمه بلده. فدات بشم مامانی که وق...
18 مهر 1391

روزت مبارک کودک من

ستایش عزیزم روزت مبارک کودک دوست داشتنی من کودکم آرزو میکنم دنیای تو و تمام کودکان نازنین و دوست داشتنی پر از شادی و زیبایی و عشق باشد. دوستت دارم کودک عزیزم   ...
16 مهر 1391

شیطونک من

  همین چند روز پیش بود که میگفتم خداروشکر که ستایش بلد نیست در کشوهای فریزر رو باز کنه. اما الان دو سه روزه که اینکار رو یاد گرفته و روزی 100بار میاد در فریزر رو باز میکنه بعد کشو پایینیه رو میکشه بیرون و یه بسته سبزی برمیداره و با خوشحالی میگه بَه تازه 3شب پیش هم خانوم خانوما 3 تا فنجون برام شکوند از بس رفت در کابینت رو باز کرد یعنی دیگه اعصاب واسه من نذاشته با شیطونی هاش   ...
12 مهر 1391

گردش2

یه گردش اعصاب خرد کن! امروز دیدم حوصله هر دو مون سر رفته گفتم دخملی رو ببرم پارک.هرچند چون ساعت 2 بود و سرظهر و کوچه ها خلوت،یکم دو دل بودم.ولی واسه خونه هم میخواستم خرید کنم،این شد که رفتیم. ولی کاش نرفته بودیم پارک... با دیدن یه صحنه هایی و یه سری آدم بیکار کلی اعصابم خرد شد. پارک خلوت بود،یه دختر تنها(که ظاهر درستی نداشت)روی یه نیمکت نشسته بوده و چندتا پسر موتورسوار که معلوم بود سرظهر دارن تو پارک چیکار میکنن،هی میومدن مزاحم دختر میشدن و هی با موتور توی پارک ویراژ میدادن. خیلی ناراحت شدم...احساس بدی داشتم،چون اصلا احساس امنیت نمیکردم. دیدن اون صحنه ها و حرفایی که بینشون ردوبدل میشد خیلی آزارم م...
11 مهر 1391