عشق مامان و بابا ستایشعشق مامان و بابا ستایش، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 15 روز سن داره

✿ برای دخترکم ستایش ✿

ستایش و بهم ریختن کمد!!!

بهم ریختن کمد! این کاریه که ستایش روزی چند بار و هر بار با علاقه و اشتیاق زیااااااااد انجامش میده و اصلا هم براش مهم نیست که من بیچاره چقد وقت باید بذارم دوباره جمعشون کنم. آخه عزیز من چی گم کردی تو این کمد؟؟؟!!!بگو تا من بهت بدمش که انقد واسم کار درست نکنی فدات شم!!! تازه فقط به کمد و لباسا ختم نمیشه که...خیلی چیزای دیگه هم هستن که از سرک کشیدنا و کنجکاوی های خانومی در امان نیستن...مثلا کیف من،کابینتهای آشپزخونه، حمام،جاکفشی و..... ( باباش در کابینتها و جاکفشی رو با کش بسته از دست خانومی ) فرشته کوچولوی من،میدونم وقتی بزرگ شدی و این پست رو خوندی کلی به این کارات میخندی... پس اینج...
10 مهر 1391

پیشرفت های گل من

پیشرفت های گل من تو 16 ماهگی توی این ماه لغات رو خیلی بهتر میگه.یعنی کلمه ای که میگه کامل میشه فهمید چیه. کم کم منو داره به عنوان مترجم مرخص میکنه توی این ماه کارتهای بَن بِن بُن مقدماتی رو با عسلم  شروع کردم روز اول اصلا همکاری نکرد و همش میخواست کارتها رو ازم بگیره و داغونشون کنه فقط 3.4 دقیقه شد که اسم کارتها رو بهش بگم. آب،گل،مو .هر سه تا کلمه رو قبلا بلد بود بگه اینجوری: آبببببه،گوووو،مووو. منم ناامید شدم.گفتم شاید زوده هنوز براش. فرداش حسابی منو شگفت زده کرد چون تا کارت آب رو روی میز دید خودش گفت ...
9 مهر 1391

هدیه امام رضا

 سلام دختر نازم... پنجشنبه 6 مهر برای من روز سختی بود.پر از استرس و دلهره. دختر نازم دیروز نوبت دکتر داشتی.برای همین من از صبح که از خواب بیدار شدم دلشوره بعدازظهر و جواب دکتر و داشتم.بعد از 8 ماه... داستان این دکتر برمیگرده به چکاپ 7 ماهگی تو.وقتی مث همیشه دکترت معاینه ات کرد،بهم گفت همه چیزش خوبه فقط یه متخصص ارتوپد ببرش. و من موندمو یه دنیا سوال که چرا مگه دخترم چه مشکلی داره... دکتر بهم دقیق علتو نگفت.فکر کنم استرس و نگرانی رو تو چشمام خونده بود.فقط گفت نگران نباش مشکلی نیست،وظیفه منه که بهت بگم ببریش یه ارتوپد پاهاشو نگاه کنه،چون یه چین غیرقرینه روی پای راستشه... وااااای که دنیای من سیاه شد....خدایا چین غی...
8 مهر 1391

دخمل عشق بستنی!

  ستایش جونم عاااااااااشق بستنیه وقتی هم که لج کرده باشه و ما نتونیم با هیچی آرومش کنیم همین بستنیه که به دادمون میرسه تازگی ها میره سر فریزر و درشو باز میکنه و بستنی ها رو که میبینه کلی ذوق میکنه ولی خداروشکر هنوز نمیتونه خودش کشو رو بازکنه.وگرنه روزی چندبار بستنی میخورد به بستنی یه چیزی مث این میگه: "بچونی" قربون دخملم برم که عاااااااااااشق بستنیه مث مامانش   ا لان ساعت 1:55 نصفه شبه و داره اولین بارون پاییزی میباره هوا یه کوچولو سرد شده.امیدوارم پاییز و زمستون پر از بارون و برف و زیبایی باشه ...
8 مهر 1391

گردش

امشب منو ستایش جونم و همسری رفتیم شام بیرون.از اونجایی که من خیلی وقت بود که هوس فست فود کرده بودم،رفتیم تا خواسته دل منو اجابت کنیم دخملم خیلی خانوم بود و اصلا اذیت نکرد.تازه هی تلشو به خانومی که پشت سر ما نشسته بود نشون میداد و میگفت " تی ".فک کنم خانومه هی برای ستایش دست تکون میداد،چون همه حواس ستایش به پشت سر من و میز اونا بود. شب خوبی بود و منم به آرزوم رسیدم نیست همسری همش سرکاره و وقت سرخاروندن نداره و شده ستاره سهیل،اینه که اینجور بیرون رفتنا برای من میشه یه چیزی مثل آرزو زیاد نشد عکس بگیرم چون راستش روم نمیشد همسری هم بدتر از من،هی میگفت بسسسسه بریییییم منم برای خالی نبودن عریضه توی خونه ...
5 مهر 1391

دختر ناناز

  دخمل نازم هر روز که میگذره کلی کار جدید یاد میگیری و اونایی هم که قبلا بلد بودی کاملشون میکنی مثلا یه سری کلمه ها رو الان بهتر میگی.مثل آب که قبلا میگفتی با.بعضی وقتا آبَه هم میگی از اونجایی که از میوه ها عاشق انگوری هر روز یه تلفظ براش به کار میبری.امروز میگفتی اَندوووو به گردو هم میگی گِدووو. از خواب که بیدار میشی هی میگی اَییییییییییییی.انقد میگی تا من بگم علی. اولین اسمی که یاد گرفتی بگی همین اَیییییی بوده که به دایی علی میگی       هرکسی هم که از بیرون بیاد برا...
3 مهر 1391

پائیز

سلام عشق من امروز سومین روز از پائیزه . پائیز رنگارنگ با یه عالمه تغییر زیبا تو طبیعت.(هرچند من زیاد این فصل رو دوست ندارم) این دومین پائیزیه که تو عمر 16 ماهت داری تجربه میکنی گل من... پارسال اول مهر واکسن 4 ماهگی تو زدی.چقد خانوم بودی عزیزم چون فقط یه کوچولو گریه کردی. من از همونجا فهمیدم دخترم صبوره.اینو تو واکسن های نوبت بعدی هم بهمون ثابت کردی عشق من. نمیدونم چرا امروز همش یاد پارسال بودم.یاد نوزادی تو...یاد اون دوران هم منو خوشحال میکنه و دلتنگ و هم ناراحت و دلگیر... خوشحال از یاد روز میلادت وکلی خاطره خوبی که تو ذهنم برای همیشه به یادگار گذاشت و ناراحت از یاد خاطره...
2 مهر 1391